#بغض_محیا_پارت_151

غم ...

خشم ...

ترس...

حسادت ...

عشق...

احساس میکردم داخل گودالی پرازباتلاق دست و پا میزنم و هیچکس نمیتوتند به دادم برسد...

یعنی سرنوشت تمام عاشقا همین میشد...

؟ !!!خدا کند دارا عاشق من نباشد...

اشک هایم را پس زدم ...

و خواستم زیپ لباسم را باز کنم ...

نمیدانم چرا باز نمیشد ...

حرصی بودم و حرصم را سر زیپ بخت برگشته خالی میکردم ...

به سختی کلنجار میرفتم با خودم...

در اتاق که باز شد...

جاي اینکه از جا بپرم...

از داخل آینه مبهوت به مردي که حالا شوهرم بود خیره شدم ...

دستم روي زیپ خشک شده بود...

اوهم از داخل آینه خیره ام شده بود...

چند قدم که برداشت...

به من رسید و از پشت انگار که در آغوشش بودم ...

قلبم هم نمیخواست یاریم کند ...

عجیب در سینه ام شیطنتش گرفته بود...

دستش را روي دستم گذاشت و زیپ را پایین کشید ...

لبم را گاز گرفتم از شدت استرس...

یقه ام را که از سر شانه ام هل داد لباسم از تنم لیز خورد و دم پایم از افتاد...

چشمانم را بستم و اشکی چکید...

بوسه اش که روي گردنم مهر زد عجیب بوي سیگار میداد...


romangram.com | @romangram_com