#بغض_محیا_پارت_150
حرف هایش در سرم اکو میشد...
' این آخرین بارو دل به دل من بده محیا همه زندگیمو پات میریزم 'همه ي زندگی اش که هیچ ...
انگار لیاقت قطره از احساسش را نداشتم حتی...
در اتاق تنهایی هایم را باز کردم ...
تنها عروسی بودم که نه از جیزیه برایش خبري بود نه خانه اش عوض میشد و نه حتی اتاقش...
تنها تفاوت زندگیم با قبل این بود که اسارتم رسمی تر شده بود...
حتما دستورهایش هم رسمی تر شده بود...
تنها تفاوتش این بود که بدبختی هایم رسمی تر شده بود...
شکستنم هر لحظه براي اضافی بودن...
براي نخواستنم...
اشک ریختن هایم براي عشقی که از دست میرفت هرلحظه با دیدن عشق بازي هاي شوهرم با دیگري...
رسمی تر شده بود...
به آینه خیره شدم ...
حالم از چهره ي بزك کرده بهم میخورد که عجیب زیبایم کرده بود...
به تارهاي نسکافه اي رنگی که از بغل تاج ظریف روي سرم به طرز زیبایی آویزان بودند هم دلم بهم میخورد ...
زیبایم کرده بودند ...
اما من هیچوقت در چشم او که باید زیبا نمیشدم ...
همیشه محیاي ضعیف و عاشق و تو سري خور بودم برایش...
گره شنل را باز کردم...
اما دلم نیامد موهایم را باز کنم ...
یا...
آرایشم را پاك کنم ...
حداقل پیش خودم که میتوانستم ملکه باشم براي لحظه اي...
شنل را روي تخت پرت کردم ...
و به خودم خیره شدم...
اشکهایم میریخت بی اختیار...
تمام احساست درونم جمع شده بود...
romangram.com | @romangram_com