#بغض_محیا_پارت_149
خندیدیم ...
اما مال من که مصنوعی بود ...
قرار بود بعدازعقدبراي شام به رستوران برویم به دعوت مادرم و آقاجون...
، همه خانواده کم کم میرفتند تا حاضر شوند ...
آنهایی هم که اهل خانه ي ما نبودند میرفتند تا براي شام شب حاضر شوند هرچند که تعدادشان زیاد نبود ...
اتاق خالی شده بود و من همانطور به سفره عقد زیبایم نگاه میکردم ...
چه راحت و ساده من تمام و کمال مال او شدم اما او نه...
از کنارم بلند شد و گره کراواتش را شل کرد ...
منهم انگشت درهم گره میکردم ...
انگار هر قدم که رسما به هم نزدیک تر میشدیم ...
دلهایمان فرسنگ ها از هم فاصله میگرفت ...
دل او که نه ...
دل او که از اول هم به من نزدیک نبود اصلا ...
اما دل من که برایش هر لحظه بی قرار تر میشد حالا انگار میخواست فرار کند از معبودش...
معبودي که جانش راهم برایش میداد...
معبودي که جاي اسطوره بودن حالا زندانبانش شده بود ...
نمیدانم در موبایلش چه بود که از تازه عروسش مهمتر بود که اینگونه خیره اش شده بود...
آرام از جا بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم تا لباسم را عوض کنم...
پوزخندي به رویاهایم زدم ...
که شوهرم با دیدنم نفسش بند می آید ...
اصلا حالم از رویا داشتن هم دیگر به هم میخورد ...
من که سراسر زندگیم شده بود ...
ترس و غم و اشک...
مرا چه به رویا دیدن...
همانطور که از پله ها بالا میرفتم اشک هایم روي گونه ام سر میخورد...
romangram.com | @romangram_com