#بغض_محیا_پارت_148
بله...
و صداي کل کشیدن ها انگار داشت گوشم را کر میکرد ...
به سمتش برگشتم تا چادر را از روي صورتم بردارد ...
کف دستم عرق کرده بود از خشم و استرس...
چادر را بالا زد ...
انگار مسخ شده باشد...
میخکوب صورتم شده بود...
نه اخم نه غم نه یا حتی لبخند نداشت نگاهش...
پیشانیم را بوسید و حلقه انداخت در انگشتم ...
منهم ...
عسل هم دهان هم گذاشتیم بی آن شیطنت هایی که مخصوص زوج ها ي عاشق بود ...
و این آرزوهم مثل بقیه در دلم دفن شد...
کم کم می آمدند تا هدیه بدهند...
دم گوشم گفت...
- چادرتو بکش پایین...
و انگار لحنش کمی ملایم تر بود...
چادر را تا دم ابرویم کشیدم و به رو آقاجون که به سمتمان میامد لبخند زدم ...
هدیه اش هم لبخندم را بازتر کرد...
ساعت ست زیبایی که از انداختنش هم به همراه امیر عباس دلم را غرق خوشی میکرد...
صورتهایمان را بوسد و ساعت ها را دستمان کرد ...
مادر هم هدیه اس دستبند زیبایی براي من و سکه اي براي امیر عباس بود ...
عمه هم که سنگ تمام گذاشته بود برایم و سرویس طلا هدیه داد...
عموهاهم هرکدام سکه دادند...
خاله مژده مهربانم هم کم با وجود این که خاله ام بود تفاوت سنی چندانی با من نداشت به همراه شوهر دختر زیبایش سکه هدیه دادند...
دایی مهدي هم همینطور ...
بالاخره همه یکی یکی آمدند و هدیه هایشان را دادند ...
عکس هم گرفتیم ...
romangram.com | @romangram_com