#بغض_محیا_پارت_147
و من بازهم درونم شکستم ...
به جاي دیدنم تنها دستور میداد ...
سوار شد خودش هم...
و انگار اوهم کلافه بود و نمیدانم چرا ...
ساحل هم سوار شد...
..
نمیدانم انگار حالش خوش نبودو تمام حرصش را سر پدال گاز خالی میکرد از ترس به صندلی چسبیده بودم ...
..
با آن چادر کذایی هم نمیتوانستم جلوي چشمم را بینم و کلافه شده بودم و مطمئن بودم که ساحل هم ترسیده ...
بالاخره به خانه رسیدیم ...
و فیلم بردار هم معلوم بود که شاکی است.. ، .هلهله و بوي دود اسپند هم نتوانست حال مزخرفم را خوب کند ...
و این تصمیم من بود و من کمر به قتل خودم بسته بودم ...
ساحل پیاده شد و به جاي او در را برایم بازکرد و من براي هزارمین بار شکستم ...
در گوشم آرام گفت...
- واي سکته کردم این دیوونست به خدا میگم محیا ول کن بهم بزن این تعادل روانی نداره و خودش خندید به حرفش و من فقط ناخن فشار میدادم به کف دستم ...
انگار گلگی هاي فیلمبردار تاثیر گذاشت که به سمتم آمد و دستش را پشتم گذاشت و باهم به داخل رفتیم...
کل کشیدن هاي دخترها عجیب روي مغزم خط مینداخت...
وارد شدیم و من با دیدن سفره عقد زیبایی که وسط پذیرایی چیده شده بود هم دوق نکردم ...
نشستیم ...
و من مطمئن بودم اطرافیانمان از ماخوشحالترند ...
و این غم بزرگ عجیب روي دلم سنگین بود ...
عاقد آمد و خطبه را خواند ...
بار سوم که خطبه را خواند و نوبت بله گفتن من شد عجیب هوس نه گفتن به سرم زده بود...
مکث کردم...
انقدر که فشار دستش را روي دستم حس میکرد...
بسم االهی گفتم و خودم را به خودش سپردم...
- با توکل به خدا و با اجازه ي آقاجون و مادرم ...
romangram.com | @romangram_com