#بغض_محیا_پارت_146
- واااي محیا باورم نمیشه خودتی چقدر تغییر کرد دختر عالی شدي ...
دستی به لباسم که قبل از درست کردن موهایم تنم کرده بودم کشیدم ...
عجیب تنم را قالب گرفته بود ...
هنوز محو خودم بودم که با صداي موبایل ساحل از جا پریدم..، -اومدیم داداش ...
بله ...
بله تمومه ...
داریم میایم بیرون ...
چشم ...
ساحل شنل را روي سرم انداخت و چادر سفید اهدایی عمه هم رویش ...
از شهلا خانم تشکر کردم و انعامی هم به شاگردش دادیم و از در بیرون آمدیمجلوي در ایستاده بود و با ژست قشنگ با تلفن صحبت میکرد ...
لحظه اي از تصور اینکه شاید او پشت خط باشد تمام حال خوشم از بین رفت و با دیدن لبخندش مطمئن شدم که اوست ...
حتی قطره اي اشک هم آمد تا پشت پلکم ...
نیشگون ساحل از جا پراندم ...
- گریه کنی نکردیا ...
ریملت میاد پایین ...
حالا واسه اون عفریته خانمم دارم ...
بچه پرو ...
رسیده بودیم کم کم به او ...
کوباندم به پهلویش تا سخن کوتاه کند ...
و او هنوز داشت با هدایش حرف میزد و اعتنایی به عروسش نکرده بود ...
بالاخره قطع کرد و ما را دید ...
هنوز چهره ام را ندیده بود و من به جاي هیجان ترس داشتم براي موهاي تازه رنگ کرده ام ...
بالاخره تلفنش تمام شد و سري برایمان تکان داد...
به دستور فیلم بردا در را برایم باز کرد تا سوار شوم ...
دامنم را بالا گرفتم تا زیر پایم نزند موقع سوار شدن ...
نگاهی نثارم کرد و زیر لب گفت ...
- انقد نده بالا اونو کل هیکلت معلوم شد ...
romangram.com | @romangram_com