#بغض_محیا_پارت_145
شانه اي بالا انداختم و وارد آرایشگاه شدم اوهم به دنبالم...
بعداز احوال پرسی ساده رو صندلی نشستم ...
- خب خانوم خوشگله چه مدلی درستت کنم ...
؟؟ بالاخره شب عقدته باید خودت دوست داشته باشی...
روي موهایم دست کشیدم ...
- اگر میشه خیلی ساده باشه موهامم ساده جمع کنید بالاي سرم...
سري تکان داد...
- والا خودت خوشگلی همینجوري منم سعیم رو میکنم خوشگلتر شی ...
روي موهاي بلندم دست کشید ...
- موهات که خیلی خوبه حیفه دکلره کنیم اما خیلیم دیگه مشکیه موهاتو ابروهاتو به نسکافه اي خوشرنگ بزارم ...
- دو دل بودم براي رنگ کردن موهایم ...
نگاهی به ساحل که داشت لباسم را از کاور بیرون میاورد کردم ...
- عالی میشه محیا کلی تغییر میکنی ...
لبخندي زدم رو به شهلا خانم ...
- ممنونتون میشم ...
سري تکان داد و مشغول شد ...
چهار ساعتی همانطور همانجا نشسته بودم ...
موهایم رنگ شد ابروهایم را برداشت و رنگ کرد و خلاصه مشغول درست کردن موهاو صورتم بود و هنوز اجازه نداشتم خودم را ببینم ...
کمی نگران بودم از تغییراتم ...
اما نگاه دوق زده ي ساحل دلگرمم میکرد ...
بالاخره شهلا خانم کارش را با رژي که روي لبانم مشید تمام کرد..، کمی عقب رفت ...
- هزار ماشااﷲ عالی شدي دختر ...
و به شاگردش دستور داد پرده را از آینه بردارد ...
خودم را در آینه دیدم ...
اما مطمئن نبودم خودم هستم ...
این دختر زیبا با ابروهاي کمانی و موهایی عسلی رنگ و لب هاي سرخ من بودم ...
؟؟؟!!!!! ساحل از پشت در آغوشم گرفت ...
romangram.com | @romangram_com