#بغض_محیا_پارت_144

و هرم نفس هایش روي تنم داغ میگذاشت ...

و من دوباره تمام ناراحتی هایم را از یاد بردم ...

تمام بی حس بودن هایم هم ...

من تمام وجودم براي خواستن او میتپید ...

چطور نخواهمش...

..

نفس هاي عمیقش که تبذیل به ریز بوسه هایی ازگردنم شد به خودم آمدم -دیره ...

- ظهر باید محضر باشیم ...

اوهم انگار به خودش آمد ...

دستی به موهاي پرپشتش کشید ...

- زود حاضر شو ببرمت ...

و بیرون رفت ...

و من دوباره پر شدم از خواستنش ...

عشقش ...

چه خوب که آمد ...

حالا مصمم بودم براي زن زیادي بودنش...

حاضر شدم و بیرون آمدم ...

روي مبل نشسته بود و عجیب در فکر بود ...

با دیدنم ساحل را هم صدا زد ...

بی هیچ حرفی به سمت دررفت و ماهم به دنبالش...

ساحل با آرنج به پهلویم زد ...

-این چش شد دوباره اخلاقش چیز مرغیه ...

شانه اي بالا انداختم و قدم تند کردم به دنبال امیر عباس...

بی حرف جلوي آرایشگاه پیاده کرد مارا ...

ماهم چیزي نگفتیم و هردو مبهوت اخم هایش بودیم ...

ساحل هم مات مانده بود و به خط لاستیک ماشینش خیره شده بود...

- وا جدي جدي این چش بود ؟ !!!صبح که حالش خوب بود ...


romangram.com | @romangram_com