#بغض_محیا_پارت_142

لبم را گاز گرفتم و دیدم که ساحل خنده اش را خورد ...

سرس را پایین انداخت و از تخت پایین آمد...

- با اجازه داداش...

سري تکان داد و ساحل از در بیرون رفت...

در را پشت سرش بست و چادر را مرتب کرد و روي تخت انداخت ...

- حاضر نیستی هنوز...

سرم را پایین انداختم ...

- نه ...

حاضر میشم ...

سري تکان داد برو چشمانم ناخودآگاه از تعجب گرد شد...

کتابی از گوشه ي اتاق برداشت و دوباره ام داد روي تخت...

- مممم شما کار ندارین مگه ...

- نه کاري ندارم ...

امروز عقدمه به جزاین که زنمو ببرم آرایشگاه کاري ندارم ...

- سرکارنمیرید...

- نه ...

- اممم هدي خانوم کاري نداره ...

نیم نگاهی انداخت ...

- نه قهره به خاطر این که زود داریم عقد میکنیم ...

لب فشردم و به سمت حمام رفتم ...

صداي خنده اش از پشت سر شنیدم ...

- خدایی این همه حجب و حیا اونشب کجا رفته بود...

و خندید ...

و براي بار هزارم به رویم آورد بی حیایی ام را ...

و او خندید من اشکم چکید ...

اشک چشمم را پس زدم و لباس برداشتم تا همان داخل لباسم را عوض کنم ...

میدیدم که زیر چشمی نگاهم میکند ...


romangram.com | @romangram_com