#بغض_محیا_پارت_141

سري تکان دادم و چقدر دلم میخواست دوباره تا شب خودم را در مامن تنهایی هایم حبس کنم ...

حداقل الان نمیخواستم آرایشگاه بروم ...

به سمت اتاق رفتم و دم دستی ترین لباس را پوشیدم ...

تقه اي به در خورد و ساحل داخل شد...

چادر را روي دستم انداختم ...

- چه عجب یه بار اومدي تو در زدي شما...

- والا اونجور که عباس گفت مگه آدم جرئت داره در نزنه ...

ابرویی بالا انداختم ...

- امیر عباس؟؟؟ انگار خراب کرده بود ...

از دست پاچه شدنش فهمیدم ...

- عههه چیزه ...

آهان راستی تو چه زود لباس پوشیدي ده دقیقه ام نشده ...

چجوري رفتی حموم به این سرعت !!!!شانه اي بالا انداختم ...

و به سمت دررفتم ...

- نرفتم ...

دستم را گرفت ...

- عههه یعنی چی نرفتی بدو حموم ...

سریع سریع...

و فرصت حرف زدن را هم نداد ...

به سمت حمام هلم داد و چادر و مانتویم را کند ...

داشت تی شرتم راهم درمیاورد که چشم غره اي نثارش کردم ...

- اي بابا خیلی خب باشه ...

لبخندش شیطانی شد...

ولی داشتیم به جاهاي خوب خوبش میرسیدیما...

چادر را به سمتش پرت کردم که روي تخت فرار کرد ...

همان موقع در بازشد و چادر خورد تو صورت کسی که جلوي در بود ...

دست مردانه اش که روي چادر نشست و از روي صورتش برداشت ...


romangram.com | @romangram_com