#بغض_محیا_پارت_140

پس این بی حسی براي چه بود !!! شاید براي آنکه مسئولیت بودم نه عشق...

یا شاید هم براي دومی بودنم بود ...

نمیدانم ...

اما بی حس بودم ...

و این بی حس بودنم را خودم هم اصلا نمیتوانستم طاقت بیاورم ...

از جا بلند شدم و آب سردي به صورتم زدم ...

با همان لباس هاي همیشگی پایین رفتم ...

همه در آشپزخانه صبحانه میخوردند ...

نعیم با دیدنم با لودگی کل کشید ...

و همه هم میخندیدند...

حتی اوهم که همیشه اخم داشت سرش را پایین انداخته بود کمی لبخند بر لب داشت...

عمه چاي ریخت و رو به روي صندلی کناري امیر عباس که خالی بود گذاشت ...

- سلام به روي ماهت مادر صبحت بخیر باشه ...

بیا...

بیا یه چایی بخور دهنت وا شه زودتر باید بري آرایشگاه عروس خوشگلم...

با شنیدن نام آرایشگاه هم صورتم جمع شد ...

نمیدانم چم شده بود اصلا ...

نمیخواستم عروس زوري اش باشم ...

کنارش نشستم ...

کمی به سمتم خم شد ...

- سلام عروس حانوم...

آرام سري تکان دادم و چاي نوشیدم جرعه اي...

ساحل هم انگار امروز شیطان شده بود و و یا نگار و دریا همدست شده بود و با لبخند هاو اشاره هایش میخواست مرا بخنداند ...

اما انگار اصلا نمیخواست گوشه ي لبهایم کش بیاید کمی ...

حتی لحظه اي براي دلخوشی خواهرهایم...

چاي راهم نصفه گذاشته بودم و آمدم بلند شوم که ساحل لقمه اي برایم درست کرد و طرفم گرفت...

- پاشو یااﷲ به تو باشه تا ظهر طول میدي دیر شد بابا باید بریم اینو بخور صعف نکنی و بدو حاضر شو ...


romangram.com | @romangram_com