#بغض_محیا_پارت_139

دست بلند میکرد به روي برادش به خاطرم و دل به دیگري داده بود ...

کاش بدانم ...

که مسئولیت عشق هم می آورد؟؟؟؟ راهی پله ها شدم ...

نگار هم که انگار از هر فرصتی براي چزاندن هدي بیچاره استفاده میکرد ...

- آره محیا جون برو بخواب واسه یکی دو روز دیگه عقد کنونته پوستت شاداب باشه ...

و...

صداي شکستن بشقابی که از دست هدي افتاد روي اعصابم خط انداخت...

سرعت بیشتري دادم به قدم هایم...

براي امروزم کافی بود ...

اي کاش روح انسان ها هم تابلوي ظرفیت تکمیل داشت ...

اتفاقات به اندازه اي بود که سرخوشی هاي اندکم را خراب کند ...

لباس هایم را کندم و خودم را روي تخت انداختم...

نگاهم خورد روي کتاب هایی که گوشه ي اتاق افتاده بودند ...

امشب حوصله ي آن هارا هم نداشتم ...

دلم فقط خواب میخواست ...

نه فکر ...

نه غصه ...

فقط خواب...

دوسه روزي هم که تا عقدم مانده بود گذشت ...

دوسه روزي که به گفته ي ساحل همان شب هدي از امیرعباس خواست به هانه اش برساندش و دیگر هم نیامده بود...

دوسه روزي که امیرعباس هم انگار کلافه بود ...

نمیدانم از استرس رسمی شدنمان بود یا قهر نازدانه اش...

به هر حال گذشته بود و من این جا دقیقا وسط اتاقم با چشمانی پف کرده از فرط گریه هاي دیشبم نشسته بود م...

بی هیچ اشکی ...

بی هیچ فکري ...

و حتی بی هیچ احساسی ...

من عمیق ترین نسبت عالم را پیدا میکردم با اویی که تمام آرزویم بود ...


romangram.com | @romangram_com