#بغض_محیا_پارت_138
میترسیدم معنی کنم نگاهش را...
جدا شدم از محسن ...
نعیم نیم نگاهی انداخت و رو به نگار کرد...
نگار خانم یاد بگیر توروخدا ...
- نچ نچ نگاه کن ...
محبت بینشون موج میزنه ...
اونوقت تو یه سره با من دعوا کن ...
بی مصرف...
و چه خوب که نعیم بود و همیشه حالمان را خوب میکرد ...
زن عمو پروانه رو به نعیم کرد ...
- کم حسودي کن پسر ...
نعیم هم خم شد تا کمر براي مادرش ...
اي به چشم مادرجون شما جون بخواه...
و من هنوز به فکر دارایی بودم که هنوز ندیده بودمش...
نمیخواستم اوهم در منجلاب احساسی که من گیر افتاده بودم بیفتد ...
نمیخواستم اوهم تباه شود...
اورادوست داشتم ...
مثل محسن...
نگاهی انداختم به اوم که عجیب به فکر فرو رفته بود...
حوصله ي نیش کلام هدي را نداشتم ...
اشتهایی هم برایم نمانده بود ...
مثل همیشه خزیدن به اتاقم بهترین راه بود برایم...
به آشپزخانه رفتم تا شب بخیري بگویم ...
به همه شببخیر گفتم ...
دلم تنهایی میخواست وقتی میدیدم همراهیش را با دیگري ...
خسته بودم ازین همه تناقض...
داشت دیوانه ام میکرد .. غیرتی میشد و محبت میکرد به من ...
romangram.com | @romangram_com