#بغض_محیا_پارت_137

دستم اسیر دستش شد ...

- کجا...

؟؟ دستم میلرزید .. حسش میکردم ...

- من ...

من ...

پسر عمه راستش...

نگاهم میکرد ...

خیره ...

عمیق...

میان حرفم پرید...

- وایسا باهم بریم داخل...

متعجب نگاهش کردم و هم قدمش شدم ...

او پیش بینی نشده ترین ادم عالمم بود...

به همراهش داخل رفتم ...

و نمیدانم چطور میتوانستم این همه فشار را تاب بیاورم...

داخل که شدیم ...

اثري از دارا هم نبود ...

جرئت چشم گرداندن به دنبالش را هم نداشتم...

هدي آمد و کت امیر عباس را گرفت منهم به سمت محسن رفتم ...

دلم آغوش میخواست ...

دلم محبت میخواست ...

عشق میخواست ...

بی هوا در آغوشش جا گرفتم ...

و اوهم انگار میخواست مرا در آغوشش حل کند ...

..

به صورت زیباي برادرم که داغون شده بود و به رویش نمیاورد خیره شدم اوهم خیره ي امیر عباس و هدي بود ...

نگاهش انگار معنی نداشت و شاید من ...


romangram.com | @romangram_com