#بغض_محیا_پارت_136

از یک طرف حرف هاي دارا در گوشم زنگ میزد و از طرفی ترس از امیرعباس و عکس العملش داشت خانم را میگرفت...

صدایشان هم دیگر از حیاط نمی آمد ...

دلم طاقت نیاورد و از پنجره نگاهی انداختم ...

نبودند ...

عصبی شده بودم فکرم به هرجا میرفت ...

دوساعت گذشته بود و هیچ خبري نبود ...

جو خانه داشت خفه ام میکرد ...

زنگ حیاط که به صدا درامد ...

از جا پریدم...

حرکاتم ارادي نبود اصلا...

به سمت در رفتم تا بازش کنم ...

در را باز کردم ...

و نگاهم به زخم هاي بسته شده ي دارا خشک شد ...

نگاهی عمیق به من انداخت و از کنارم رد شد...

نگاهم بدرقه اش میکرد ...

غم نگاهش بدجور دلم را لرزاند ...

مرا یاد احوال خودم مینداخت ...

- به کجا خیره شدي ؟؟؟ از جا پریدم ...

- سرم را پایین انداختم و مشت کردم دستم را ...

خودم را لعنت کردم ...

- هی...

هیچ جا ...

کنار رفتم ...

- بفرمایید...

نگاه خیره و خشمگینش رویم خیره مانده بود...

میترسیدم از تنها ماندن با او...

قدم تند کردم ...


romangram.com | @romangram_com