#بغض_محیا_پارت_135

از ترس از جا پریدم ...

قدم تند کردم به سمت ساختمان...

در را که باز کردم ...

با دیدن همه ي خانواده جلوي در جا خورردم کمی...

آنها که میشنیدند...

پس چرا کسی به داد مانمیرسید ...

رو به عموها کردم که متفکر به در خیره بودند ...

- پس چرا هی...

هیچکس نمیره حیاط ...

صداي حرصی هدي روي اعصابم بود ...

- هه...

خانوم اتیش به پا کرده الان اومده سراغ کمک ...

کم روییم نعمتیه به خدا صداي آقاجون از همان صندلی همیشگی اش آ مد...

دختراین جا تا بزرگترا هستن کوچیکترا صحبت نمیکنن ...

این لحن صحبت کسی با کسی نیست ...

تو این خونه کینه جایی نداره ...

اینجا احترام حرف اولو میزنه ...

دل و زبونتو نگه دار ...

رو به همه کرد ...

در ضمن ...

مسئله اي نیست که ما بخوایم بینشون دخالت کنیم ...

خودشون حل میکنن ...

نمیخوام کسی به روشون بیاره که از موضوع بحث اونا خبر داریم...

و لحظه اي به به درایت و عقل آقاجون غبطه خوردم ...

دام مثل سیر و سرکه میجوشید و همه هم به دستور آقاجون ساکت بودند ...

و نمیدانم حال بقیه چگونه بود ...

اما حال من اصلا تعریفی نداشت ...


romangram.com | @romangram_com