#بغض_محیا_پارت_134
اخمانش هم...
- آهان چی بود ؟؟ اون آخرین جملت ؟ درست یادم نیست...
خوشبخت کنی ؟؟؟ کیو ؟ ناگهانی سیلی محکمی به گوشش زد ...
فریادش بلند شد...
- کیو بیشرف؟؟؟؟ هینی کشیدم و دستم را روي دهنم گذاشتم ...
- زن منو ؟؟؟؟؟ کسی که ناموست بود ؟؟؟ خواهرت بود ؟؟؟ یه عمر چشم بد داشتی به خواهرت بی شرف؟؟ !دارا خون کنار لبش را پاك کرد ...
- یه چیزي بگو که خودت انجامش نداده باشی داداش...
یقه اش را فشرد ...
- زنمه بیشعور ...
پوزخند دارا حتی روي تن من هم لرز انداخت ...
- ماشااﷲ که واسه شما عادیه زن گرفتن ...
محیا رو ولش کن برو سراغ یکی دیگه من دوس...
سیلی دیگري روي صورتش فرود آمد ...
و من نمیدانم چرا هیچکس بیرون نمی آمد ...
- انقدر حیوون شدي که حتی ارزش رابطه ي خانوادگی رو نمیدونی...
دارا سرش را بالا گرفت ...
- اگه نمیدونستم الان این سیلی هاي سما بی جواب نمیموند داداش...
اون تویی که داري با خودخواهیت زندگی دختر داییتو به گند میکشی ...
صورت دارا از گریه و خون برق میزد ...
بفهم ...
دوسش دارم ...
سایتو از سرش بردار ...
تو انتخابتو کردي ...
جوري نگاه امیر عباس براق شد که گفتم خدایی نکرده میکشد اورا ...
به سمتم برگشت ...
- تو خونه ...
زود...
romangram.com | @romangram_com