#بغض_محیا_پارت_133

دندانهایش قفل شده بود ...

نبض پیشانی اش را از همین فاصله هم میدیدم ...

- برو تو هدي...

از جایش تکان نخورد ...

صدایش کمی بالاتر رفت...

- یالا ...

تکانی خورد و به سمت ساختمان قدم تند کرد ...

دارا هم انگار لال شده بود ...

من خیره ي او ...

او چشمان خونبارش را به دارا دوخته بود ...

و انگار نگاه دارا هم روي او بود ...

صدایش میلرزید ...

پرواضح بود که سعی دارد صدایش آرام باشد ...

- انگارعمو یادت نداده به ناموس کسی چشم نداشته باشی...

و دارا همچنان ساکت بود ...

- ا...

امیر عب...

باس...

دو قدم به سمت من برداشتم ...

انگشت اشاره اش دقیقا یک سانتی صورتم بود ...

- تو خفه شو ...

خفه ...

سسسیسسس صدات درنیاد...

قدمی نزدیک تر شد به دارا ...

خب داشتی میگفتی ...

استفاده میکردیم ...

دستانش را چلیپاي سینه اش کرد ...


romangram.com | @romangram_com