#بغض_محیا_پارت_132
اشکش چکید و من نابودي غرور یک مرد را دیدم ...
کف دستش اشک چشمانش را زدود ...
روي زانو نشست ...
و من آرام میزد قلبم حالا...
انقدر که شک کردم که اصلا میزند یا نه !او داشت چه کار میکرد ...
به زمین خیره شد ...
بهم بزن همه چیو دختر عمو ...
قول میدم ...
عاشقت کنم ...
قول میدم خوشبختت کنم ...
جوري که همه حسرت بخورن ...
محیا التماس میکنم ...
خیره ي صورتم شد ...
و من ...
بهت زده خیره اش بودم ...
و انقدر ناخن فرو کرده بودم در دستم که مطمئن بودن از جایش خون بیرون زده...
اما انگار نگاهش به من نبود ...
به پشت سرم خیره بود انگار...
ناخودآگاه برگشتم ...
و ...
چشمانی که رنگ خون بودند ...
قبض روحم کردند ...
خیره امان بود ...
چشم برنمیداشت...
نگاهم سرخورد روي هدا که چادر به سر نگاه دوخته بود به ما...
انگار که یک فیلم مهیج میبیند...
ناخودآگاه خیره اش شده ام ...
romangram.com | @romangram_com