#بغض_محیا_پارت_131
مگر نگفت بیمارستان میرود؟؟؟؟- !!!چشمات وقتی تعجب میکنه پدر دلمو در میاره محیا...
ضربان قلبم تند شد ...
چه میگفت کسی که برادرم میدانستمش تمام عمرم ...
از جا بلند شدم ...
- تورو به روح پدرت وایسا ...
وایسا تا حرف بزنم ...
این است رسم زمانه ي نامرد من تورا میخواهم و تو دیگري و چنین سلسه ي مرگبار عشق ادامه دارد و جان عاشق را میگیرد ...
داري خودتو زندگیتو نابود میکنی محیا ...
به خاطر چی؟؟؟ زبانم لال شده بود...
حتی قدرت حرکت نداشتم از آنچه میشنیدم ...
مغزم فلج شده بود ...
- تمام عمرم ازونوقت که یادمه عاشقت بودم ...
نفسم به دیدنت بسته بود ...
وقتی مال امیرعباس شدي ...
و ...
عشق و تو چشمات دیدم ...
دستانم مشت شد...
- دارا...
- بزار بگم لعنتی ...
نمیتونم بزارم زندگیتو خراب کنی...
نمیتونم بزارم خوشبخت نباشی...
وقتی عشق و تو چشمات دیدم ...
براي تو و خوشحالیت احساس و قلبمو کشتم ...
براي تو ...
تو خودم و درسم حل شدم ...
اما حالا...
نمیخوام بزارم خودتو بدبخت کنی محیا ...
romangram.com | @romangram_com