#بغض_محیا_پارت_129
به دعوت عمه کنارش نشستم و همه صلوات فرستادند به یمن وصلتی که هیچ کس از درست بودنش مطمئن نبود ...
عمه جابه جا شد و با اجازه اي به آقاجون گفت...
- مژگان جان میدونم با توجه به شرایط خاص امیر عباس شما لطف بزرگی میکنی تا دسته گلتو به ما میدي براي مهریه هزار سکه در نظر گرفتیم و با اجازه ي آقاجون حق طلاق رو به گل دخترم میدیم ...
و من دیدم که صورتش سرخ سرخ شد ...
میدانستم از تصمیم عمه خبري ندارد ...
میدانستم مرامش را هم ندارد ...
سرفه ي مصلحتی امیرعباس کلام عمه را قطع کرد ...
- مادر من دست شما میبوسم اما...
نمیتونم همچین حقی رو به همسرم بدم ...
چشم غره ي عمه هم نتوانست کار خودش را بکند ...
و او حرفش را زد ...
مثل تمام تصمیماتش که کسی جلودارش نبود ...
اي کاش کمی اقتدارش راهم من داشتم ...
همه ساکت بودند ...
و من نگاهم را روي چهره ي همه گرداندم ...
و ...
صورت سرخ دارا نگاه متعجبم را روي خودش ثابت گذاشت...
نگاهش به من خورد و نفهمیدم چه نگاهمان درهم گره خورد ...
و انگار توان بازکردن گره اش را من نداشتم ...
با صداي آقاجون تکان سختی خوردم ...
- نظرت چیه مژگان جان ...
مادر سرش را پایین انداخت ...
- چی بگم آقاجون ...
والا خمون صد و ده تا مهریه ي عرف براي محیا بهتره ...
اینجا دل جوونا مطرحه این همه زیاده روي مناسب خانوادمون نیست ...
میدونم مرجان محبت داره به محیا اما با اجازه ي شما و مرجان جون همون صد و ده تا کافیه براي مهر ...
آقا جون سري تکان داد ...
romangram.com | @romangram_com