#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_67


امروز حتما باید میرفتم و میدیدمش...





دلم برای ماما گفتن هاش له له میزد...





واقعا مادرش خیلی بی مهر بود...





همش فک میکردم آینده این بچه چی میشه...





مطالعه آزاد بود و منم که تو طول ترم خونده بودم یه مرور کوتاه نیاز داشتم...





پس وقت داشتم که به آبتین، نفسم، سر بزنم...





در کمدمو باز کردم و با یه نگاه سرسری یه مانتو خاکستری و روسری و شلوار مشکی پوشیدم...





کفشامم که همرنگ مانتوم بود...





روسریمم مدل لبنانی بستم و کیف و سوییچمو برداشتم و د برو که رفتیم...





هر چی نزدیک میشدم یه استرسی تو دلم لونه میکرد...





اولین بار بود که اینطوری شدم...





اما غافل از اینکه قلبم مشکل رو حس کرده بود...





نیلوفر :

دم در خونه که رسیدم یا بهتره بگم قصر... ماشین رو پارک کردم و مانتو مو مرتب کردم...

زنگو زدم و منتظر شدم در رو باز کنند...

اما در باز نشد...

دوباره زنگ رو فشردم...

یه خانمی از پشت آیفون گفت :بفرمایید! چه کمکی میتونم بهتون بکنم...

گفتم :خدمه جدید هستین؟ به خاتون بگین نیلوفرم میگه در رو باز کنید...





گفت :خدمه؟ خاتون کیه خانوم؟



romangram.com | @romangraam