#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_264
فکر هایی که تو ذهنم بود، اشک میشد و جاری...
بدنم می لرزید...
ترس توی چشمای امیر ارسلان پدیدار شد...
بغلم کرد...
محکم....
تا تموم شه...
اما این بغلم یاد آور بغلش بود...
آغوشش که الان کسی دیگه ای توش بود....
مال کس دیگه بود...
مال کس دیگه....
هق هق میکردم....
زجه میزدم...
ناله میکردم....
واسه قلب داغدارم...
مردا تو این موارد چی کار می کنن؟ سیگار میکشند؟
آره؟
منم میخوام....
گفتم :
امیر ارسلان...
-جانم خواهری؟ جانم عشق داداش؟ چرا اینقدر پریشانی؟
گفتم :
داداشی، سیگار داری؟
نگاهش شماتت داشت اما چیزی مانع این بود که بهم نده....
سیگار داد و شروع شد مرگ تدریجی من...
و شروع شد...
نیلوفر :
امیر ارسلان رفت...
هه...
اونم زندگی داره...
بمونه پیش یه بدبخت که چی بشه...
پاکتم تموم شد..
رفتم پیش آقا اسماعیل...
بهش پول چند تا پاکت دادم تا بره بخره....
معتادم شدم....
هه.... تنها چیزی که نبودم...
خداجونم...
دمت گرم...
منو یادته؟
یادته اسممو؟
مهم نیست خدایا...
فقط تموم کنش...
برگه امتحانیم تموم شد...
سیاه شد. ..
کثیف شد....
میشه بگی برگه ها بالا....
عمو اسماعیل پاکت هامو آورد...
پاکت هایی که حکم مرگ رو داشتن....
romangram.com | @romangraam