#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_263


در زدم...

قامت امیر ارسلان پدیدار شد...

و من بعدش دیگه هیچی نفهمیدم....





نیلوفر :

چشمامو با درد باز کردم...

طول کشید تا مغزم پردازش کنه کجام...

اما قلب لعنتیم تموم روز رو یادم آورد....

در اتاق باز شد و امیر ارسلان اومد تو...

پسر 28 ساله ای که دوست صمیمی من بود...

آشنایی ما بخاطر همسرش مریم بود...

یکی از دوستام...

از اونجا بود که با هم آشنا شدیم و شد مثل برادرم...

اومده بود به آقا اسماعیل احتمال زیاد سر بزنه...

اخم کرده رو به من گفت :

علیک سلام...

منم خوبم...

تو چرا اینقدر داغون شدی ها؟

لبخند تلخ زدم و گفتم :

داداشی زندگیم تموم شد...

داغون نباشم؟

گیج گفت :

منظورت چیه؟ چی شده؟

برای فرار از جواب با عجز ازش خواستم تنهام بزاره...

تنهام بزاره تا به حال خودم زار بزنم...

گفتم :

امیر ارسلان...

برو توروخدا...

اصن برو پیش مریم... پا به ماهه بهت نیاز داره...

فقط تورو خدا برو و دیگه نیا...

بغض توی صدام داد میزد...

میخواستم تنها باشم...

اینقدر زجر بکشم تا بمیرم...

تا بمیرم و راحت شم..

اخم هاش شدت گرفت....

به سمتم اومد و بی توجه به محرم نامحرمی بازوهامو گرفت و غرید :

چی چیو برو؟ هان؟ به من بگو د لامصب چه مرگته....

از دیروز که دم در از حال رفتی تا همین الان دارم از فکر و خیال دیوونه میشم....

بگو چته....؟

چی بگم برادر...

چی بگم داداشم...

از کجا بگم....

از کدوم دردم بگم....

از خیانت شوهرم توی خونه...

از فکر اینکه خونه خراب کن شدم یا خونم خراب شده؟

چی بت بگم؟ هان؟

romangram.com | @romangraam