#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_262
نمیدونم مقصد کجا بود...
بی هدف گاز میدادم...
قلبم یادش رفته بود مریضه...
فقط داشت برای خودش عزا داری میکرد...
نفسم...
توی هوای آلوده به نفسش بالا نمیومد...
از اطراف فهمیدم دارم میرم سمت شمال...
نوری به چشمم زد...
کنترل ماشین خارج شد از دستم...
اما...
نیلوفر :
جیغی غیر ارادی کشیدم و فرمون رو به سمت مخالف گردوندم...
ماشین با سرعت رفت...
باسرعت خیلی زیاد ماشین رو کوبوندم به درخت کنار جاده....
سرم محکم به فرمون خورده بود و جاری شدن خون رو حس می کردم....
چشمام گاه گاه سیاهی میرفت...
با این حال رفتم...
تا شاید به مقصد برسم...
عمر بی هدفم شاید هدفی توش پیدا شه...
درس خوندم، رتبه بالا آوردم تا یادم بره کارایی که رامیار میکرد...
آره...
عشق سابق من...
کسی که کافر بود...
و سنگدل...
واسه کفر منو میخواست...
چون میدو نست پاکم...
خواست قربانیم کنه...
مثل خیلی از دخترا که پاک بودن و قربانی فرقه شیطان شدند...
رامیار شیطان پرست بود...
و میخواست منو قربانی فرقش کنه...
اما من فرار کردم...
فهمید...
اما فقط به خاطر یه جو انسانیت نداشته گذاشت برم...
اما قسم خوردم به کسی نگم...
میدونست قسمم راسته...
بعد اون داغون شدم...
خودمو با درس کشتم تا برم دانشگاه....
رفتم دانشگاه تا بشکنم...
تا دوباره بشکنم....
تا دیگه به ته خط برسم...
شاید تقصیر رامیار بود...
شاید تقصیر من...
شاید تقصیر آرتیمان بود و
شاید تقصیر دنیا و سرنوشت....
به ویلا ی آتا رسیدم...
romangram.com | @romangraam