#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_261
یهویی نبود...
کلی ترک روش بود...
عمیق... کوچیک... جدید... قدیمی...
حالا هم پای کسی خورد و شیشه ی دلم شکست...
تموم وجودم شکست...
نمیدونم چجوری بگم...
اضافی بودن بدترین حس دنیاست....
من خیلی این حس رو داشتم...
اما این بار فرق داشت...
احساس میکردم از جسمم جدام...
آخه هیچ حسی رو حس نمیکردم...
حتی نمیدونستم دارم گریه میکنم؟ دارم میمیرم؟
اصن هیچ چیزی نمی فهمیدم...
فقط صحنه های چند دقیقه قبل همینطور تکرار میشد...
جوری که داشت دیوونم میکرد...
کاش میمردم...
نیلوفر :
بعد از این که بدبختی رو به چشم دیدم...
با گوشم شنیدم...
حس کردم...
حالا عقلم شروع کرده به فرمان دادن...
دوست داشتم میگفتم :
تا حالا نبودی...
دلم بود و احساسم...
همش غلط بود و از بین رفت...
حالا تو داری پردازش میکنی موضوع رو که چی؟
که داغ دلم تازه بشه؟
من که همیشه سیاه پوش دلم هستم....
تموم وجودم فرار میخواست....
نمیخواستم دیگه ببینم...
حرفای آرتیمان رو بشنوم...
قدرتی باور نکردنی به پاهام تزریق شد....
با نیرو یی که معلوم نبود چجوری اومده بلند شدم...
آرتیمان به سمتم اومد....
نتونستم...
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و نزنم تو گوشش....
زمزمه کردم :
نمی بخشمت....
بعدم سریع از خونه اومدم بیرون...
از خونمون...
جایی که قرار بود لونه ی عاشقونمون باشه...
فقط من باشم و اون...
اون باشه و من..
جایی که خانومش قرار بود من باشم...
اما شدم زندانیش و اونم شد زندان بان...
زندونی که همش غم بود...
دیوارش از گریه بود...
romangram.com | @romangraam