#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_260


دیگه این دلشوره های امروز گم میشه توی خوشی...

توی اخمای الکی عشقت...

توی....

امروز دلم خیلی پیچ میخورد...

خیلی نگران بودم...

خب داشتم به عمل نزدیک میشدم...

هر کس باشه استرس داره...

اما مردنم زیر دست عشقت لذت بخشه...

عشقی که به خاطر تو از کثافت کاری هاش دست کشیده....

به خونه نزدیک میشم....

دهنم طعم زهر میده....

قلبم تند میزنه....

عقلم میگه برو ببین چرا استرس داری...

اما بعد سریع حرفشو عوض میکنه...

پاهام یاری نمی کنن که برم...

حتی راه هم طولانی تر شده...

نکنه آرتیمان چیزیش شده...

نکنه اتفاقی براش افتاده...

غافل از اینکه اتفاق برای زندگی من افتاده...





نیلوفر :

در خونه رو آروم باز کردم...

نمیدونم چرا اما مثل همیشه یهویی باز نکردم...

سر معدم میسوخت...

به سمت سالن رفتم...

قفس سینم تند تند بالا و پایین می شد....

دستامو مشت کرده بودم و محکم فشار میدادم...

به طوری که زخم شدن جای ناخون هامو حس میکردم...

به سالن که رسیدم فقط این حرف رو شنیدم :

شدی پدر بچم...

بعدم لب های آرتیمان بود که روی لبهاش قرار گرفت و با عطش بوسید...

بعد قلب من بود که نمیخواست بزنه اما خدا بازم سر پاش کرد...

اما نتونستم جلوی ضعف زانو هام مقابله کنم...

به شدت به زمین برخوردم...

طوری که صداشو شنیدن...

به سمتم برگشتند...

یک آن صدای شکستن فجیحی اومد...

صدای کر کننده...

صدای چی بود؟

آسیبی بهم زد.؟

آره...

آخه سوز بدی توی قلبم حس کردم...

از اون سوزش هایی که وقتی شیشه میبره دستتو داری...

از اونایی که انگار لیوان توی دستت خورد شده...

نکنه صدای قلبم بود؟

شکست.؟

romangram.com | @romangraam