#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_254
فقط تو یه مردی ولی من میخوام بهت مرد بودن رو ثابت کنم...
تو که آرزومو.....
با صدای خش خش دستمال کاغذی و دستش که به سمت چشماش میرفت..
راحت میشد فهمید که داره گریه میکنه...
یادم باشه برم بعد از رسوندن نیلوفر به خونه ی سر پیش رامیار... پسر خوبیه....
رسیدیم به خونه....
بازم به نیلو کمکی کردم تا بره سمت خونه ...
دم در که رسیدیم (سوار آسانسور) نگین رو پریشون دیدیم....
نیلوفر با صدایی که در اثر بیماری ضعف داشت صداش زد....
با شنیدن صدای نیلوفر به سمتش برگشت..
.اما با دیدن حال و روزش اشک توی چشماش حلقه زد....
به سمت هم پرواز کردن...
و به عبارتی نگین نیلوفر رو تو آغوش گرفته بود....
نگین :
دیوونه...
نمیگی از بی خبری دق میکنم...
نمیگی نگران میشم...
خواهر من....
به فکر من نیستی فکر خودت باش..
آخه دلت میاد نگران شم!
الان یعنی اگر این وضعیت رو نداشتی چپ و راستت میکردم...
دیدم داره خشونت آمیز میشه که در خونه رو باز کردم....
بعدم تعارف کردمشون تو...
نگین هم به نیلوفر کمک کرد که داخل بشه....
حالا که نگین هستم خیالم راحته...
به نگین گفتم:
نگین خانوم...
من باید یه سر برم پیش رامیار...
شما هستی دیگه؟
نگین :
بله...
شما برین خوش باشین...
به سلامت...
حرفش تیکه داشت نه؟
بی هیچ حرفی از خونه رفتم بیرون. .
اما در لحظه ی آخر شنیدم که نیلو داشت نگین رو دعوا میکرد..
سوار ماشین شدم و تیک آف کشیدم....
پخش هم روشن کردم و تا خونه رامیار آهنگ گوش دادم....
آرتیمان :
سخت مشغول فکر کردن به حرف رامیار بودم...
رامیار :
ببین با این چیزی که تو داری تعریف می کنی، پیشنهاد دارم برات..
جوری که تو میگی حالش خیلی بده و مردنی...
توهم که میخوای بعد چند سال دست به تیغ شی...
چرا روی نیلوفر امتحان نکنی...
romangram.com | @romangraam