#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_252
و خیلی شیک خورد تو پرش...
رو مبل نشستم...
اونم روبه روم...
گفت :بگو عزیزم، بگو و منو سیراب کن از عشقت...
بچمو با عشق سیراب کن....
پوزخندی زدم...
گفتم :
خوبه میگی بچم...
پس یعنی بچه ی توهه...
نه من...
نمیدونم چندمین نفرم که بهم گفتی پدر بچتم اما خب...
اگه خیلیییییییییی اصرار داری، باشه....
برقی زد چشماش...
ادامه دادم :
باید آزمایش بدی...
و چقدر اطمینان پیدا کردم از ترس لونه کرده توی چشماش....
بلند شدم :
به هرحال حرفمو زدم...
تصمیم با خودته...
زنگ بزن اگه خواستی...
هرزه ی دروغ گو...
و این نفرت توی چشمش چه آتیشی زد به زندگیم...
آتشی که نابودم کرد...
نابودش کرد...
ویرانگر بود...
به سمت بیمارستان رفتم....
باید برمیگشتم پیش نیلوفر...
خیالم خیلی راحت بود...
میدونستم دور و ورم پیداش نمیشه....
اما....
آرتیمان :
به بیمارستان رسیدم...
رفتم سمت اتاق دکتر...
بعد از بفرماییدش وارد شدم...
سرش رو بلند کرد و با دیدن من لبخند زد...
گفت :
بیا بشین جوون...
بعدم دوتا چایی گفت بیارن...
گفتم :
غرض از مزاحمت اینکه میخواستم ببینم چیکار کنم؟
دکتر :
چیو چی کنی؟
من :
ببینید، من خودمم دکتر قلبم...
میخوام وضعیت نیلو رو بدونم...
نیاز به عمل داره؟
دکتر :
romangram.com | @romangraam