#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_247
اگه همسرم نبود.؟
اگر اولین هام با اون نبود؟
اگه پیشش بودم؟
اگه دوستش داشتم؟
اگه قبولش داشتم؟
اگه بهش محبت میکردم؟
اگه واقعا همسرش بودم؟
اگه همه چیزمو فداش میکردم؟
اگه تنوع نمیخواستم؟
اگه دوستی به نام رامیار نداشتم.؟
اگه شکی تو دلم نبود؟
اگه سست عنصر نبودم؟
اگه به چشمم خیانت نمیدیدم؟
چی میشد؟
تموم فکرم این بود که چی میشد؟
چه اتفاقی می افتاد؟
مرزی تا سکته کردن نمونده...
سمت کافه خیابون بغلی میرم....
اونجا شاید جایی باشه تا راحت تر فکر کنم...
شاید....
آرتیمان :
به بخار فنجون قهوم خیره شدم....
زندگی منم مث همین بخار ها یهو میره بالا یهو محو میشه...
توی اوج زمین میخوره....
بدون ای که چشم از فنجانم بگیرم رفتم به کمی قبل تر...
به اون زمانی که هنوز این شوک بزرگ رو درش قرار نگرفته بودم...
___---___---_----کمی قبل تر :
بعد از قطع کردن تلفن به سرعت برق رفتم...
تا جلوشو بگیرم...
مکالمه ی قبل :
-الو، آرتیمان! عشق من...
نمیگی نیستی دیوونه میشم...
آخه چرا سراغم نیومدی؟
چرا ازم سردی؟
چرا دیگه نمیزاری به ازدواجمون فک کنم.؟
چرا؟
صدای هق هق
از اورژانس بیرون زدم....
نمی خواستم نیلوفر چیزی بفهمه...
وقتی به اندازه کافی دور شدم گفتم :
بله؟ چه غلطا...
فکر ازدواج؟
زنیکه هر.....ی پت....با خودت چی فکر کردی؟
الانم قطع کن حوصلتو ندارم...
-تو،.... تو به من..... لعنت به من...
romangram.com | @romangraam