#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_245


یاد گریه های امروزش افتادم....

گریه هایی که دل سنگ رو هم آب میکرد....

بیدار بشه دیگه اذیتش نمیکنم....

این کارم که ترحم نیست؟

چرا هست....

نیلوفر هم دوست نداره...

پس باید مث قبل باشم...

تا عذاب نکشه...

آروم آروم چشماشو وا کرد...

چند بار پلک زد تا دیدش از تاری در بیاد....

سرش رو کمی گردوند سمت من و منو دید....

هرکاری کردم نشد این سوالو ازش نپرسم......

من :

چرا؟؟؟؟؟

نیلو :

جان؟ چی چرا؟

من :

چرا نگفتی که...؟

نیلوفر :

پس بالاخره فهمیدی...

من :

اینش مهم نیست...

مهم اینه که چرا؟ جوابمو بده...

نیلوفر :

اولا که فرقی نداشت بدونی یا ندونی....

بعدم میگفتم که سرکوفت بزنی؟

زخم زبون بزنی؟

یا شایدم نه!

ترحم کنی...

ترحم برانگیزم...

نه؟

جوابی برای گله هاش نداشتم....

برای غصه هاش دوایی نداشتم....

فقط زخم بودم و زخم....

درد بودمو درد.....

بدون در نظر گرفتن غرورم....

خم شدم و بوسه ای روی پیشونیش گذاشتم که توی بهت فرو رفت...

محبت به بیمار که بد نیست؟





بعد از قطع کردن تلفن به سرعت برق رفتم...

تا دهن این رو ببندم....

تا...





آرتیمان :

به زور داشتم خودمو کنترل میکردم...

romangram.com | @romangraam