#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_244


ایست قلبی....

بالا سرش رسیدم...

به چهرش نگاه کردم...

چهره ای که با یک سهل انگاری میتونست زیر خاک دفن بشه....

با یه تلنگر....

کمی قبل :

دکتر :اگه میشه همراه من بیاین...

دنبالش به سمت اتاق راه افتادم....

با رسیدنش پشت میز نشست و منم روبه روش...

کنجکاو شده بودم...

گفتم :

میخواستید درمورد چی باهام حرف بزنید؟

دکتر :

ببینید نیلوفر تا الان خیلی سعی کرد کاری کنه که شما چیزی در این مورد نفهمید...

اما من موظفم بگم....

نیلوفر از بیماری قلبی رنج میبرد..

و متاسفانه حالش تعریف نداره...

بیماری نیلوفر شدیده...

هرگونه اضطراب...

استرس...

غم....

اندوه و غیره براش سمه...

سم....

به طوری که هر کدومش به تنهایی میتونه باعث ایست قلبیش باشه...

من:

وا... واقعا من گیج شدم....

یعنی چی که مریضه؟

اون همه چیز رو به من میگه....

باید بگه....

چرا نگفت؟

چرا بهم نگفت چشه؟

دکتر :

نیلوفر دختر باهوشیه...

خوب میدونم که میدونه اگه تو بفهمی محبتت بهش عوض میشه...

یعنی به عبارتی میشه ترحم....

این اسم تو سرم داد میزد....

ترحم...

ترحم...

ترحم...





آرتیمان :

دکتر گفت غم....

این دختر که همش درحال غصه خوردنه....

همش گریه....

همش هق هق...

همش آهنگ.....

romangram.com | @romangraam