#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_243
آرتیمان :
حجم کوچیک بدنشو تو آغوشم گرفتم...
لباسش مناسب نبود برای همین از روی مبل کتمو برداشتم و انداختم روش و سریع به سمت ماشین رفتم.....
دختر این روزا عجیب ضعیف بود..
به سمت نزدیک ترین بیمارستان روندم.....
ماشین رو بردم توی محوطه و نیلوفر رو دوباره بغل کردم....
بعد از قفل کردن در ماشین نیلوفر به بغل به سمت بیمارستان رفتم....
به سمت اورژانس رفتم....
پرستار اورژانس وقتی نیلوفر رو دید یک آن دستپاچه شد...
نمیدونم چرا.....
بعدم بهم گفت :
بزاریدش روی تخت....
الان دکتر خبر میکنم....
بعدم سریع رفت...
طوری که انگار اصلا نبود....
نیلوفر رو خوابوندم روی تخت...
اما در لحظه ای که خواستم دستمو از زیر سرش بیرون بکشم به چهرش نگاه کردم....
واقعا این نیلوفر دو ماه پیش بود؟
اگه آره پس طراوت چهرش کو؟
پس لبخند ملیحش کو؟
لعنت به باعث و بانیش...
خودمو نفرین میکردم؟
منی که باعث و بانیش بودم؟
اما کارای منم سرچشمش اون زنیکه ی خاءن بود....
همونی که مال و منالش دستمه اما دارم لعنتش میکنم....
چشمامو بستم تا با باز کردنش این کابوس تموم شه....
با باز کردن چشمام....
سرلک اینجا چیکار میکنه؟
سرلک و دکتری کمی سن بالاتر سریع به سمت تخت نیلوفر اومدن....
یعنی بیهوشی اینقدر مهمه که اینطور....
وقتی رسیدن به تخت دکتر مسن تر که حالا فهمیدم مرتضویه چیزی زیر لب زمزمه کرد مثل :
_از دست خودسری های این دختر...
آرتیمان :
با حال نزار از اتاق دکتر اومدم بیرون....
اگه مرد نبودم....
اگه غرور نداشتم....
اگه....
اونموقع اشکم در میومد بادیدن زندگی این دختر....
صدای دکتر تو سرم اکو میشد :
بیماری قلبی...
پیوند...
شدت بیماری....
اضطراب.....
بیماری قلبی...
romangram.com | @romangraam