#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_242
دختر کوچکی که با دستای کوچولویی که داشت اشکاشو پاک میکرد.....
دختر بچه ای که با نگاه معصومش زل زده بود به من و دنبال پناهی میگشت...
پناهی برای رهایی از آشفتگی...
آرتیمان :
آروم قدم برداشتم به سمت دختر بچه رو به روم...
تموم دنیا محو شده بود و فقط من بودم و چشمای معصوم دختر بچه...
من بودم و لبهای لرزون و چونه ی لرزون ترش...
من بودمو یک قدم تا پناه شدن...
تا پشت شدن....
تا تکیه گاه شدن....
تا امید شدن......
فقط یک قدم.....
قدم برداشتم و در آغوش کشیدم.... من تونستم برای اولین بار پناه دختر لرزان بغلم باشم.....
دختر گریانی که در بغلم است...
دختر بچه ای...
لرزان...
گریان....
ترسان....
بی پناه.....
ضعیف.....
کم کم دختر بچه از جلوی چشمم کنار رفت....
حالا فقط من بودمو نیلوفر....
من بودم و کسی که فرقی با تفکر ذهنی من نداشت....
بدنش به طور بدی میلرزید....
هق هق آروم....
صورت پر از اشک....
به طوری که لباسم در عرض چند دقیقه خیس شد.....
محکم تر توی بغلم فشردمش....
نمیخواستم بلرزه....
بترسه....
من بودم.....
میخواستم بفهمونم بهش که هستم...
لرزشش کم شد....
و خیال من راحت....
خوب است که در بغلم آرام گرفت....
لرزش بدنش کامل قطع شد....
به صورتش نگاه کردم....
چشماش بسته بود....
تمام حالاتش نشون دهنده ی از هوش رفتنش بود....
از بس گریه کرده بود از هوش رفته بود.....
سرم توی خونه نبود....
با آب قند هم کارش حل نمیشد....
باید ببرمش بیمارستان....
بهترین راهه....
romangram.com | @romangraam