#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_234


البته این افکارم بی نتیجه موند و من موندم و دنیایی پر افکار بی نتیجه....

فکر هایی که سرمو میخوردن.....

داشتن شیره ی وجودم رو میمکیدن و به کشتنم میدادن.....

خسته از این همه مشکل و فکر های بی جواب سرمو روی تخت نیلوفر گذاشتم....

و برای چند دقیقه چشمامو بستم.....

دست نیلوفر زیر پیشونیم بود.....

و این خیالمو راحت میکرد که اگه بیدار شه حتی خواب باشمم میفهمم.....

با خیال کمی راحت چشمامو بستم.....

بی اینکه بدونم......





نیلوفر :

چشمای دردناکمو باز کردم....

همه چیز تار بود.....

دوباره رو هم فشردمشون و باز کردم.....

اینسری بهتر شده بود...

اومدم دستمو تکون بدم که دیدم نمیشه.....

روی دستم سنگین بود....

اما گردنم هم درد میکرد و باعث میشد نچرخونمش.....

اما با تکون دادن دستم یهو سبک شد....

دقت کنید یهو.....

___---___---___---آرتیمان :

تازه داشت چشمام گرم میشد که دست نیلوفر تکون خورد...

قبل اینکه سرمو بلند کنم دوباره تکون خورد....

منم سریع سرمو بلند کردم....

گفتم :

چیشده؟ چیزی میخوای؟ خوبی؟ حالت چطوره؟

گفت :

یه دقیقه زبون یه کام بگیر....

چیزی نمیخوام.....

تازه بیدار شدم اومدم تکون بخورم که سر تو رو دستم بود.....

البته الان فهمیدم تویی آخه گردنمو سخت میتونم تکون بدم.....

من :

توضیح کامل بود....

گردنتم زیر باد کولر یخ کرده. ...

الانم یه دقیقه صبر کن به دکترت بگم بیاد.....

___----__---___---نیلوفر :

دکتر که یه پیرمرد مسن و مهربون بود اومد و معاینم کرد.....

بعدم یواشکی بهم گفت :

شوهرت از بیماریت خبر داره؟

گفتم :نه نه نه اصلا چیزی نگید بش.... تورو جون عزیزتون....

انگار قسمم اثر کرد و هیچی در این مورد نگفت.....

رو به آرتیمان کرد و گفت :

آقا خانومتون خیلیییییییییی ضعیفه....

هواشون رو داشته باشین.....

خوش بخت شین....

بعدم انگار خاطره ی تلخی یادش اومده باشه آه تلخ کشید......

romangram.com | @romangraam