#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_222
همین کار ساده و بچه گانه تونست یادم بیاره چی بودم.....
غم همیشه هست....
مهم برخورد ماست....
نیلوفر :
ساعت دو بود که حرفای ما تموم شد و چشمامون بسته شد...
نگین واقعا خوابید اما من نگران بودم....
مثل هرشب....
مثل همیشه....
دوباره نیومده بود.....
حرفای شب به یادم اومد :
نگین :
خوب بگو آجی...
یک ماه بود.....
فقط خوشیم یک ماه بود...
الانم همونو برات میگم.....
برای عروسی فامیل هامونو دعوت کرده بودیم....
فامیل من که از اصفهان میومدن اونام از خود تهران.....
جای مامان بابام و عمو و خاله پر کرده بودن.....
خیلی بهم لطف دارند....
صبح عروسی با سر و صدای بچه ها بیدار شدم....
اونروز تو نبودی....
خب بالاخره مامانت حالش خوب نبود، باید پیشش میبودی....
با مسخره بازی بچه ها و توصیه های خاله رفتیم آرایشگاه و منم رفتم اتاق عروس....
نگین :
استپ استپ استپ پیلیز...
آزمایش خون رو نگفتی...
گفتم:
اوک الان میگم...
نگین :
نه نه الان اینو ادامه بده بعد اونو بگو....
من:اوک...
برعکس عروس هایی که از دست آرایشگر خسته و کلافه میشن خیلی بهم خوش گذشت....
خو آخه عشقم قراربود شوهرم شه....
کم چیزی نیست که....
موهامو رنگ نکردم و فقط از توش رگه های شرابی در آورد برام.....
کار موهام تا ناهار طول کشید....
موقع ناهار بچه ها حق اومدن سمت من و دیدنم رو نداشتن...
برای همین هم تو آرامش غذایی که آرتیمان آورده بود رو خوردم....
به محض اینکه تموم شد آرایشگره کار صورتمو شروع کرد و یکی دیگه هم ناخونامو.....
ساعت پنج بود که کارم تموم شد که لباس عروسمو پوشیدم.....
لباسی سراسر عشققق.....
وقتی لباسمو پوشیدم رفتم بیرون که من خیره خیره به بچه ها نگاه میکردم و اونام به من.....
هممون خوشگللل شده بودیم....
تعریف و تمجید ها با صدای زنگ در قطع شد و نفس منم تو سینه حبس.....
romangram.com | @romangraam