#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_221
مامانه معلوم بود زیاد راضی نبود... به احتمال خیلی زیاد معلوم بود داره به بی کس و کاری من فکر میکنه...
و حتما تو ذهنش آویزون آرتی شده بودم....
با یاد اون شب زدم زیر گریه و رفتم بغل نگین....
نیلوفر :
با جواب مثبت من نشون دستم شد....
به خدا من آویزون نشده بودم که اینقدر با اکراه به من نامادریه نگاه میکرد....
بابا هه که اصن تو خودش بود...
مادره هم جوری رفتار میکرد که اصن شک کردم این عاشق شده؟؟
دوران خوبی بود...
همش گردش...
همش محبت....
برای منه محتاج عالی بود....
خودش به عرشم رسوند و خودشم انداختم روی فرش....
دوران قبل عروسی واقعا مث عسل بود....
آرتیمان گفت که جهاز نمیخواد و همه چیز داره برای همین فقط خرید های عروسی رو داشتیم....
لباس عروس....
لباس دوماد.....
خرید های ست.....
یعنی تا روز قبل عروسی ما خرید بودیم.....
خیلی اونموقع مهربون بود....
دوباره گریم شدت گرفت....
نگین میفهمی؟؟؟؟
مهربوننننننننننن بوددد.....
نگین دید حالم داره به میشه سریع دستمو کشید سمت روشویی و با آب خنک صورتمو شست....
آب باعث شد که گریم کم شه و حالمو بهتر کنه....
به زور نگین پشت میز نشستم..
اونم غذای جا افتاده و خوشمزه رو که برای من طعم زهر میداد کشید و گفت :
آجی شدی پوست و استخوان...
بمیرم برات....
ازم نگذره خدا که ازت غافل شدم... اصن ولش کن....
بیا شام خوشمزتو بخور یکم جون بگیری بعد تا هروخ خواستی باهم درد دل میکنیم،
هوم؟
با صدای ضعیفی گفتم:
باشه....
با غذام بازی میکردم و فقط به زور نگین بود که نصفشو خوردم....
خوشمزه بود....
اما دردی از من دوا نمیکرد.....
وجود نگین باعث شد یکم فقط یکم از اون حال دربیام.....
فقط بخاطر نگین بود که یه لبخند تلخ میزدم......
تا یهو دل کوچولوش نشکنه....
غذا با تعریف های نگین تموم شد...
باهم دیگه رفتیم سر ظرف شور....
داشتیم همین دوتا ظرفو میشستیم که یهو کفی شدم....
و اینطور کف بازی ما شروع شد....
و تونست بعد از مدت ها خنده روی لبم بیاره.....
romangram.com | @romangraam