#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_220


آهی تلخ کشیدم و رفتم از اتاق بیرون....

رفتم توی آشپزخانه.....

این چند وقت از بس تخم مرغ خوردم شکل تخم مرغ شدم.....

با امید به اینکه شام خونس قورمه سبزی رو بار گذاشتم....

خیلیییییییییی باید خوشمزه میشد....

هرچی باشه عشقم میخوردش....

البته این خیال خام بود....

اون که هیچ وقت نمیومد شام....

غذام که آماده شد رفتم سراغ درسام....

تا درس بخونم غذاهاهم جا میفته...ساعت هشت بود که از سر کتابام با صدای زنگ پاشدم....

اومده بود....

گفتم که میاد.....

با قیافه خوشحال و امیدوار رفتم در رو باز کردم.....

اما با دیدن نگین وا رفتم....

اونم مث من....

آخه خیلی وقت بود ندیده بودمش...

به داخل تعارفش کردم و در رو بستم...

دری روی امید واری...





نیلوفر :

نگین با بهت گفت :

آجی، چی شده...

چ....

چرا این طوری شد... دی؟

با این حرفش رفتم به دوماه پیش و شروع به تعریف کردم :

بعد دوهفته فرصتم بهش جواب مثبت دادم....

خوشحال شد.....

قرار شد هفته بعدش پدر و مادرش بیان....

در اصل مادرش نبود....

زن دوم باباش...

کسی که هیچ محبتی از سمت شوهرش نگرفت و فقط برای عشق خودش باهاش ازدواج کرد....

مادر و پدرش لندن بودن....

با آرتی و آبتین هفته خوبی داشتیم....

همش بیرون بودیم...

یه جورایی به اصطلاح دوران نامزدی بود....

با یاد اون روزا آهی کشیدم و ادامه دادم....

قرار بود برای خواستگاری بیان خونه عمو....

آخه من همون فامیل های کمم هم اصفهان بودن....

روز خواستگاریم رسید....

کت فیروزه ای و شلوار مشکی پوشیدم...

موهامم زیر شال جمع کردم....

وقتی زنگ خورد قلبم اومد توی دهنم....

توی آشپزخانه موندم تا خاله بگه برم....

با صدای خاله چایی به دست رفتم توی سالن.....

به همه با دست لرزون تعارف کردم...

وقتی نشستم صحبت ها شروع شد.....

romangram.com | @romangraam