#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_218
مراحمی...
دانیال ؛
عزیزمی، هنوزم نمیخوای کار بیمارستانی کنی؟
من :
میدونی چرا میپرسی؟
دانی :
چون گفتم شاید آدم شده باشی...
ببین یه موقعیت عالی سراغ دارم برات....
بیمارستان تازه تاسیس که کلی بیمار داره....
بیمارستان تخصصش قلبه....
و واسه تو عالی چون حرفه ای تو این کار....
البته دانشجو های تهرانی هم زیر دست تو میان البته اگه قبول کنی... امکانات عالی....
مکان عالی....
همه چیز توپه توپ....
پیشنهادش وسوسه انگیز بود خیلی...
برای همین گفتم باید فکر کنم...
تا کی باید به این قول مسخره به خودم ادامه بدم؟؟؟
نیلوفر :
دوماه بعد :
مقنعمو از سرم در آوردم و روی مبل نشستم...
نگاه به اشک نشستمو به جای جای خونه سرد و بی روح دوختم...
این اون چیزی نبود که باید میشد...
نباید اینطور میشد....
قرار نبود بدبخت شم....
قرار نبود تنها شم....
فقط صدای هق هقمو گاهی هم آهنگ تنهاییمو غم انگیزتر میکرد...
تنها شدم....
تنها موندم....
حالا تنها تر شدم....
غمگین تر شدم.....
داغون تا شدم.....
گریه هام که شدت گرفت نفسم تنگ شد....
قلبم نامنظم زد...
صورتم روبه کبودی رفت....
مثل هرروز قرصامو به زور خوردم تا بهتر شدم....
یادم به حرف های دکترم افتاد :
ببین نیلوفر، تو روزی که بستری شدی اگه یادت باشه خودم بت بیماری تو گفتم....
یادته گفتم قلبت در اثر شوک یکمکی مشکل پیدا کرده؟
یادته گفتم عین یه آدم معمولی میتونی زندگی کنی؟
یادته گفتم اگه غصه نخوری و خیلی از خودت کار نکشی اصن نیاز به قرصم نداری چون خیلی خفیفه؟
اما حالا چی؟
الان باید بت بگم اسمتو تو لیست پیوند باید بنویسی....
الان باید بگم قلبت واقعی مریض شده....
باید بگم خیلی باید مراقب خودت باشی....
وگرنه......
romangram.com | @romangraam