#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_217
همه بهش نگاه کردن که یه زری بزنه اما اون گفت :
اینجوری نگاه کردین یادم رفت...
یعنی دلمون میخواست بکشیمشا...
دوباره ساکت بود همه جا که دریا اومد :
نیلوفر آجی ببین بیا صادق باشیم... تو دوستش داری؟
به خودم رجوع کردم....
و جواب خیلی ساده بود :
آره...
دریا :
خوب ببین آجی اونم اینطور که پیداس دوست داره...
یکمم صادق باشیم از سرتم زیاده...
ببخشید، شاید ناراحت شی اینو میگم اما خب از همه لحاظ ازت سره هم زیبایی هم مال و همم خانواده....
خب تو دیگه چی میخوای؟
من:
خانوادش قبول نکردن چی؟
دریا :
حتما یه فکری کرده که این پیشنهاد رو داده دیگه....
درست میگفت....
دوست داشتم یکی این هارو بهم بگه تا راحت بگم میخوامش....
از دریا واقعا ممنون بودم.....
آرتیمان :
رسیدم خونه یواشکی رفتم تو تا آبتین بیدار نشه...
به سلامت رسیدم به اتاق...
هوف راحت شدم....
لباس هامو در آوردم و انداختم رومبل....
نیاز مبرمی به دوش آب گرم داشتم....
برای همین هم دوش رو باز کردم و رفتم زیرش....
کم کم گرم میشد و تسلایی برای بدن خستم....
یه ربع زیر دوش بودم بعد حوله پیچ اومدم بیرون....
لباس زیرمو پوشیدم و رفتم خوابیدم...
یه خواب خنک و راحت...
آخه با اینکه تابستون بود اما هوا عالی بود....
لحظه آخر که داشت خوابم میبرد چهره نیلوفر اومد جلو چشمم و بعدش خوابم برد.....
صبح با دستای کوچولویی که رو صورتم ضربه میزد بیدار شدم....
آبتین رو دادم دست خاتون و لباس هامو پوشیدم....
سریع یه قهوه خوردم و از خونه زدم بیرون....
شرکت که رفتم قرار مهمی داشتیم و برای اینکه سهام دار بودم شرکت داشتم.....
بعد از سه ساعت نفس گیر خسته و موفق از جلسه اومدیم بیرون....
به اتاقم رفتم...
داشتم به تهران پر از آلودگی نگاه میکردم که صدای در اومد....
دانیال یکی از دوستان صمیمیم اومد تو....
بعد از سلام و احوال پرسی و اینا نشستیم منم به جعفر گفتم قهوه بیاره....
دانیال گفت :
غرض از مزاحمت...
من :
romangram.com | @romangraam