#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_214
ادامه شب :
تا گارسون بیاد کلی منو به حرف گرفت...
و با اومدن گارسون ساکت شد...
نه که حرف خاصی زده باشیم ها نه....
اما خب بالاخره درستش نبود....
موقع خوردن شام خوشمزه هردومون سکوت کرده بودیم و فقط میخوردیم...
پرسش زیادی زیاد بود برای همین من تا نصفه بیشتر نتونستم بخورم و کنار کشیدم....
سرمو گرم نوشابم کردم تا آرتیمان غذاش تموم شه...
وقتی غذاش تموم شد گارسون اومد میز رو جمع کرد و رفت...
بالاخره منم سوالی که ذهنمو درگیر کرده بود رو پرسیدم....
من:
میشه بپرسم دلیل این شام و این کار ها چیه؟..
اونم جدی شد و گفت :
البته. ببین نیلوفر تو منو میشناسی.... منم تا جایی که به نظرم لازمه تورو میشناسم....
من با پدرم صحبت کردم...
حرفشو قطع کردم و گفتم :
آرتیمان، منظورتو نمیفهمم...
میشه بی مقدمه و واضح حرف بزنی؟؟؟؟؟
اونم گفت :
چرا که نه...
و دوباره ادامه داد :
میخوام با خانواده خدمت برسم...
منم که متوجه منظورش نشده بودم گفتم :
خو باشه، قدمتون روی چشم...
ولی اینقدر تشریفات برای این حرف لازم بود...؟؟؟
گفت :
وای خدا، از دست تو...
منظورم این بود که میخوام بیام خواستگاری....
و اینبار من توی سکوت عظیمی فرو رفتم...
نیلوفر :
توی فکر شب بودم که بی اراده خوابم برد....
و مرور شام موند برای فردا صبح...
صبح با صدای زنگ در بیدار شدم...
به زور خودمو رسوندم دم در و بازش کردم....
به نظرتون کی بود؟
نگین بود، مزاحم خواب من بدبخت فلک زده....
رفتم کنار تا بیاد تو....
اونم نیومده حرفاشو شروع کرد...
-سلام،صفا آوردم، خوش اومدم، قدم رنجه کردم، منور کردم....
حالتون چطوره؟ منم خوبم، خداراشکر، آقامونو بچا هم خوبن...
قبل اینکه ادامه بده با عجز و بدبختی صداش زدم :
نگین، جان مادرت حرف نزن، سردم داره میترکه...
و اینگونه نطقش کور شد...
درحالی که به اتاق خواب میرفتم به نگین هم گفتم :
آجی بیا اتاق خواب...
romangram.com | @romangraam