#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_180
به یه منطقه ای رسیدیم که واقعا عین بهشت بود...
(آخه تو بهشتو دیدی؟ _خل خلکم اصطلاحه...)
بعد از یکم زر زر با این ندای درون اولین نفری شدم که واسه عکس ژست گرفت....
مانتومو در آوردم چون کسی اونطرف ها نبود...
یه نیم تنه ی قرمز تنم بود که برای خنکیم بود...
البته خیلی بهم میومد... موهامم باز کردم و یه دستمو بردم زیر موهام...
ژستم خیلی ناز شده بود بسی بسیار جلب بود...
عکس هامو که گرفتم و تموم شد تازه متوجه شدم بچه ها دوتا دوتا دارن عکس میگیرن...
منم از تانیا و دریا عکس گرفتم وقتی تموم شد گفتیم عکس دسته جمعی بگیریم اما خب کسی نبود که عکس بگیره....
سریع موهامو بستم و لباسامو پوشیدم و به بچه ها گفتم :
بچه ها سریع برمیگردم، بصبرین
بعد این حرفم سمت پسرا رفتم... خب خب خب به کی بگم؟؟؟ یا امیر یا آرتیمان...
خو بقیشون آدم نبودن که بهشون بگم... اومدم به امیر بگم دیدم داره جوجه ها رو سیخ میکنه...
به خاطر همین هم به آرتیمان گفتم که قبول کرد و باهام اومد...
بعد از کلی عکس دسته جمعی بچه ها رفتن منم داشتم میدیدم چیزی ازشون نمونده باشه که آرتیمان رو دست به سینه و تکیه داده به یه درخت دیدم....
ژستش فوق العاده بود واسه همین گوشیمو دوباره از جیبم در آوردم و ازش چند تا عکس گرفتم...
آخر سرم که داشتم گوشیمو خاموش میکردم فکر کردم گناه داره اینقدر از ما عکس انداخت بعد از خودش عکس نندازم...
_آقا آرتیمان...
-جا....یعنی بله...
_اگه میخواین ژست بگیرین ازتون عکس بگیرم...
-اما من که گوشیمو نیاوردم...
_اگه میخواین با گوشی خودم میگیرم بعد بهتون میدم...
با شنیدن موافقتش شروع به عکس گرفتن کردم...
نیلوفر :
ساعت پنج با صدای زنگ ساعت بیدار شدم...
دیدم نگین هنوز خوابیده که یه لگد زدم بش که افتاد از تخت پایین...
romangram.com | @romangraam