#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_179




بعد از مرور خاطرات این دو هفته رفتم سر یخچالم و از توش یکم میوه آوردم و شستم و رفتم سمت تلویزیون...





واقعا هیچ جا خونه خود آدم نمیشه ها.... خونه بی بی هم خوب بود، یعنی عالی بود اما خب بالاخره مهمون بودیم...





اونجا اولا امکانات اینجا رو نداشت دوما مث الان نمیشد ول شی پاهاتو بزاری رو میز و......





در حال خوردن میوه هام به فکر فردا شبم بودم که چی بپوشم و اینا....





نیلوفر :

یه مانتو لیمویی پوشیدم با شلوار لی روشن...

شال لیمویی که توش رنگای شاد داشت هم سرم کردم....

کپ مشکی چون آفتاب بود...

کفش اسپرت سفید با خطای طلایی هم پوشیدم...

بعد از یه کوچولو سرخ آب سفید آب رفتم بیرون تا بچه هام بیان...

اونام تیپای خفنی زدن که حال توضیحشو ندارم...





داشتیم از خونه میزدیم بیرون که تانی گفت :

بچه ها ببخشید میشه پسر عموهامم بیان؟؟؟





ماهم قبول کردیم و بعد از زنگ تانیا فهمیدیم بقیه پسرا هم میان...





قرار بود دم چشمه همو ببینیم... برای همین به سمت چشمه راه افتادیم...





با هم دیگه رسیدیم و قرار شد به سمت مرغ فروشی بریم تا پسرا بساط جوجه رو آماده کنند...





حدود نیم ساعت بعد داشتیم توی جنگل قدم میزدیم تا یه جای خوب برای نشستن پیدا کنیم....





جنگلش خیلی قشنگ بود چون تمیز بود...

خب بالاخره کس زیادی جز اهالی اینجا رو نمیشناخت...

بعد از یافتن جای مورد نظر زیر انداز رو انداختیم...



رود خونه جلو رومون بود و دور و اطرافمون پر درخت و سبزه...

خیلی جامون خوشگل بود...

دست دخترا رو گرفتم و راه افتادیم تو جاهای خوشگل واسه عکس پیدا کنیم....





romangram.com | @romangraam