#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_178


یعنی میدونین ذهنم اونقدر درگیر کارهای عجیب و غریب آرتیمان بود که چیزی بیشتر نمیتونستم بگم...





کاش بیشتر حواسم بود...





نیلوفر :

دوهفته بعد :

دوهفته گذشت... دوهفته با تموم شوخی و خنده ها...

دوهفته ای که الان فقط خاطره هاش مونده...

الان که دارم خاطرات این دوهفته رو مرور میکنم، خندم میگیره...





بعد از برگشت از جنگل رابطه ما با پسرا بهتر شد...

البته من که زیاد رو نمیدادم اما بچه ها زیادی مچ شدن...





به طوری که هرروز باهم بیرون بودیم...

منم به شخصه اعتماد نسبی نسبت به آرتیمان پیدا کردم...

پسر خیلی باحالی بود...





با آرتیمانی که قبلا میشناختمش کلی فرق داشت... میخندید، شوخی میکرد، کمک میکرد، مهربون بود...





امیرم که کلا فقط توکار شوخی خرکی بود... هل میداد تو آب... سوسک میگرفت به بچه ها نزدیک میکرد..... بچه ها رو میترسوند...





کلا این بشر اول شیطنت بوده بعد آدم شده....

روزای آخر نیما و تینا بهمون اضافه شدن....





و کلا باعث اعصاب خوردی... البته فقط برای یک ساعت ها....





آخه بچه ها جفت جفت شده بودن و همشون با یاراشون بودن...

آرتیمان هم که دید اینا کلا منو خودشو یادشون رفته گفت بیا ماهم دوتایی همه جا بریم وگرنه تنهایی باید بریم و حال نمیده...





منم دیدم راست میگه همش با آرتی بودم... و همین اتفاق باعث شد بهتر بشناسمش...





خدایی پا شو از حدش بیشتر دراز نمیکرد... خو کلا حق نداشت همچین کاری بکنه....





اما خب کارایی که کرد اعتمادمو جلب کرد...



romangram.com | @romangraam