#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_177
مدیونین فک کنین ژستای خودش خوشگل بودا، همش بخاطر نحوه عکس گرفتن من بوده... بعله...
وقتی رسیدیم بچه ها شروع کردن به سوال پیچ کردن ماها که چرا دیر کردیم...
و ماهم یجوری پیچوندیمشون... نمیدونم چرا هیچکدوممون دوست نداشتیم بفهمن من ازش عکس گرفتم....
نزدیک ناهار بودیمو پسرا داشتن آتیش برای کبابا درست میکردن ما دخترام داشتیم بساط سفره رو آماده میکردیم....
من فلفل ریزه میشستم، تانی گوجه، بقیه هم منتظر گوجه ها بودن که نصف کنن و بزنن به سیخ..
بعد از اینکه جوجه ها پخت، گوجه هارم کبابی کردن و آوردن سر سفره که البته یک بار مصرف بود...
شروع به خوردن کردیم... ما تقریبا نصف جوجه هامونو خورده بودیم که دیدیم پسرا تموم کردن... من که با همون نصفه سیر شده بودم بقیه جوجه ها رو گذاشتم وسط سفره و گفتم :
دوستان من سیر شدم، جوجه ها اضافس هرکی میخواد بخوره...
بعدشم بلند شدم و نزدیک رودخانه رفتم تا دستامو تو اون آب خنک و روون بشورم...
وای که هرچی بگم کمه... خیلیییییییییی خنک و خوب بود...
بعد از شستن دستام کفشامو در آوردم... شلوارمم کشیدم بالا که خیس نشه و پاهامو گذاشتم تو رودخونه...
دستامو تکیه گاه بدنم کردم و سرمو بالا گرفتم... چشمام خود به خود بسته شد...
واقعا حس خیلی خوبی بود... پاهام تو آب خنک و روون...
سرم روبه آسمون خدا... روبه تشعشعات خورشید که سعی داشت از لا به لای برگای در هم تنیده درختا بتابه...
همینطور که توی فکر بودم سایه کسی روی سرم افتاد...
چشمامو آروم باز کردم... آرتیمان بود... سریع خودمو جمع و جور کردم...
اومد کنارم نشست... اونم مث من کفشاشو در آورد و پاهاشو کرد توی آب...
بعدشم گفت :آخیش... چه حس خوبی داره... اصن خستگی آدم در میره...
منم فقط گفتم :درسته...
romangram.com | @romangraam