#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_154


چرا این خیره من شده؟؟؟ این اون نیست...... مطمئنم.....





اون آرتیمانی که من میشناختم عمرا از این غلطا میکرد...





والا... خیلیییییییییی مشکوکه... اما خب نمم پس نمیده که بفهمم چه مرگشه...





به هرحال جدای اینچیزا و خندیدنامون و فیلمی که طنی گرفت عصرانه عالی بود....





چه خدمه ی خوش دست‌پختی دارنا..... کوفتتون شه.....





بعد از خوردن عصرانه که آش رشته بود تا شام بیکار بودیم واسه ی همینم تصمیم گرفتیم بازی کنیم.....

اونم چه بازی ای....





نیلوفر :

قرار بود جرات و حقیقت بازی کنیم...

عاشق این بازی بودم...

یه بطری از حلیمه گرفتیم و کف همون آلاچیق نشستیم...

قرار بود من اول بچرخونمش...

چرخوندم بطریو...

چرخید و چرخید و چرخید تا......

افتاد به طناز و آتا...





طناز گفت :جرات یا حقیقت؟؟؟

آتاناز هم گفت :جرات....

طناز :اوک، با دوست پسرت بهم بزن....

آتا :منظورت چیه؟؟؟ من نمیتونم؟؟؟ اون گفت که این منو دوست داره.... منم نسبت به اون یه حسایی دارم... نمیتونم....





آتا همیشه ساده بود.... و درک نمیکرد خیلی از مسائل رو... مثلا همین دوست پسرش فقط برای پول باهاشه نه خود آتا..... طنی بهترین کاررو کرد....





آتا با چشمای اشکی زنگ زد....

و البته گذاشت رو اسپیکر...

بوققق... بوق ق ق ق





-الو سلام عشقم....





_سلام سهیل...

romangram.com | @romangraam