#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_153


اما من بدون توجه به اونا توی چشمای حرصیش خیره شدم و یه پوزخند تلخ زدم.....





پوزخندی به وسعت خاطرات...

فکرم دیگه زیاد داشت پیشروی میکرد برای همین به زور جلوشو گرفتم و همینطور که بهش خیره بودم گفتم :





آقا امیر لباس رقص عربی که انشاءالله دارین؟؟؟





امیر با لحنی که توش شیطنت بود گفت :البته که داریم.....

حلیمه..... حلیمه.....





حلیمه درحالی که هی نفس نفس میزد البته بخاطر دویدن و دنبه هاش گفت :

بله... آقا، امرتون رو بگین!





امیرم گفت :یه لباس رقص عربی سایز بزرگ از ته قصر بیار.....





حدود پنج دقیقه بعد آورد و رامیار با چشمایی که ازشون آتش میبارید کشید از دست حلیمه و رفت یه پشت و پسلی بپوشه.....





آروم در گوش طناز گفتم :طنی گوشیتو بزار روی فیلم و ازش یواشکی فیلم بگیر....





اونم که پایه شیطنت گفت اوکی و گوشیشو تنظیم کرد....





وای وقتی رامیار برگشت پکیدیم....

خدایی خیلیییییییییی خنده دار شده بود.....





وقتی شروع به رقص کرد من به شخصه میز گاز میزنم.....

مثلا فرض کنین با اون قدو هیکل بیاد عربی برقصه....





اصن پایه خنده بودا....

یکم که گذشت حس کردم یکی داره صورتمو وجب میکنه البته بجز رامیار که از اول داشت منو با چشاش آتیش میزد....





سرمو چرخوندم که دیدم.........

نچ نچ نچ نچ....

قباحت داره والله...





romangram.com | @romangraam