#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_146
عخی، الهی........ گوگولی.....
(خیر سرت داشتی میمردی ها، آدم باش _برو بمیر)
بعد بلند شدیم و من خودمو تکوندم.... و به سمت بچه ها و پسرا راه افتادیم.....
نیلوفر :
رسیدیم به بچه ها.... هرکدوم یه جوری ابراز نگرانی کردند..... بله دیگه من همچین آدمیم..... اینقدر مهمم....
از پسرا خواستیم خداحافظی کنیم که اونقدر امیر اصرار کرد بریم عمارت که دیگه کم آوردیم و قبول کردیم......
ایول ناهار خوشمزه......
خب بسی بسیار خسته بودیم که بخوایم پیاده بریم.....
قرار شد با اسب بریم.....
چون من و صدف و نگار سوار کاری بلد بودیم قرار شد طنی با من و دری با صدف و ملی با نگار بیاد....آتاناز هم گفت با امیر میاد
اسبای اونا مشخص بود..... سه تا اسب فقط اضافه برای ما آورده بودن...... یه اسب مشکی بود که خیلی ازش خوشم اومد.....
قرار شد من و طناز سوار اون بشیم.....
ملی و نگار سوار یه اسب قهوه ای.....
صدف و دری هم سوار یه اسب سفید بشن....
اسب سواری رو از یه دوستام به اسم فرناز یاد گرفته بودم..... عخی یادش بخیر....
خلاصه مسیر نیم ساعته رو یه ربعه رفتیم البته با فش های طنی.....
آخه یه کوچولو سرعتم بالا بود.....
وقتی رسیدیم عمارت و اسب ها رو دادیم به اصطبل طناز یکی محکم زد پس کلم.......
بچه کلن انتقام جو بود......
romangram.com | @romangraam