#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_144
آخیش.... دستت طلا....
البته این هارو توی دلم گفتم که یهو پررو نشه.....
بله دیگه همچین آدمیم من....
یه ربع بعد پسرا اومدن.... وقتی اومدن من به بچه ها اشاره کردم پاشیم بریم دیگه..... زیادی مراحم شده بودیم....
گفتم :آقا امیر..... ما دیگه بریم....
گفت :کجا برین؟؟؟ ناهار رو با مایین...
دریا بالاخره یه زر مفید زد :نه دیگه زیاد مزاحم شدیم....
صدفم ادامه داد :بله دیگه، ممنون که تو باغتون راهمون دادین....
امیر گفت :مگه بد گذشت که میخواین برین؟؟؟
گفتم :نه داداشی، اما خب پرروییم حدی داره دیگه..... با اجازه....
بعدم هممون خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت در باغ....
داشتیم میومدیم بیرون که یهو.....
نکنه فک کردین سگ دیدیمو منم الان میدوم و میرم پشت آرتی؟؟؟؟؟
نه واقعا همچین فکری کردین؟؟؟ خدایی زیادی باهوشین.....
من کلا از سگا نمیترسیدم اما خب دو نکته وجود داشت....
1.این سگه رو حالت حمله بود...
2.نجس بود.....
romangram.com | @romangraam