#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_128


روی نزدیک ترین مبل نشستم و دستامو رو زانوم گذاشتم و به سرم گرفتم...... پاهامو هم تند تند تکون میدادم.....





اوف کاش زود کوفت کنن بریم....

(بی عفت کلام)

معمولا در این زمانا یا خیلی شاد میشدم یا عصبی.....





و فشار های عصبی امروز باعث شده بود به سمت پرخاشگری برم....

با سر و صدای بچه ها سرمو بلند کردم... سرم به شدت درد میکرد...





نمیدونم قیافم چجوری شده بود که طنی ترسیده گفت :نیلو.......





گفتم :چیزی نیست آجی...

بعدشم آروم ادامه دادم :بریم؟؟؟





سرشو به معنای مثبت تکون داد و به بچه ها گفت :نیلو حالش خوب نیست، بریم دیگه....





اون هام موافق بودند...





سریع سرسری خداحافظی کردیم و از عمارت زدیم بیرون...

طنی میدونست بهش تنهایی نیاز دارم واسه همین به بچه ها گفت :

بچه ها شما برین ماهم میایم....





اونا که رفتن طنی منو دنبال خودش کشید نزدیک چشمه....





حوصله نداشتم فک کنم که الان این بشر از کجا چشمه رو میشناسه....





وقتی بغل چشمه رسیدیم نتونستم دیگه تحمل کنم و اشکام صورتمو خیس کرد....





زیاد اهل گریه صدا دار نبودم





واسه همین طنی میگفت خیلی مظلومانه گریه میکنی....





سرمو به شونش تکیه دادم و با صدای گرفته شده در اثر گریه گفتم :



romangram.com | @romangraam